دنیا انگار آنقدرها هم بن بست نیست......... !!!!!!

ساعت 6 بعد از ظهر !!!!

 

تنها در طول خیابانی عریض و طویل قدم می زنم !!!!

افکاری بی سر و ته مدام از این سوی به آنسوی ذهن مخدوشم حرکت می کنند !!!!

چرا مغز رادیاتور ندارد !!!!

 

خالق محترم فکرش را هم نمی کرد که این جانور دوپا با ایجاد پدیده ی گلوبال وارمینگ چطور حرارت این کره ی خاکی را هم تراز با حرارت جهنم می کند !!!

شاید جهنم همینجاست !!!

 

کیفم سنگین تر از همیشه است ، هر دو دستم درد گرفته اند !! من هیچ فرقی با خر ابوعلی سینا ندارم !!! آن خر بیچاره هم معمولا در حال کشیدن کتابهای شیخ از این سو به آن سو بود !!!

به عبارت بهتر من هم شیخ هستم هم خر شیخ !!!!

 

روی نیمکت وسط خیابان می نشینم !! این تنها نیمکت خالیست ، چون از نعمت سایه محروم است !!!

 ما که کلا از همه چیز محرومیم سایه هم رویش !!!!

 

دیگر هیچکدام مهم نیستند !!! نه  امتحانی که همین چند ساعت پیش گندزدم نه  1200 تومان داراییم نه  این که 91000 تومان قبض تلفون را چطور تا پس فردا باید بدهم !!!!

تازه قبض موبایل هم در راه است !!!!

 

خیابان ها روز به روز شلوغ تر می شوند !!! انگار نه انگار بنزین سهمیه بندی شده !!! این ملت هیچ چیزشون به ادمیزاد نرفته !!!! اصولا پس از کم شدن بنزین ترافیک بایستی کم بشه اما از اونجایی که مردم ما در همه ی موارد غیر قابل پیشبینی هستند اینبار هم با موفقیت کامل همگان رو شگفت زده کردند !!!

خوبه که خر ابوعلی سینا کارت سوخت نداشته !!!!

 

سر و صدا اذیتم می کند !!! بوق بوق بوق  !!!!!! کاش بوق این ماشینها یکجا همه از کار می افتاد !!! زیپ کیفم را باز می کنم هدفن موبایلم را بیروم می آورم و پس از چند لحظه تمام این سر وصدا ها جای خودشون رو به آهنگ Ruhe یکی از زیباترین آثار Schiller می دهند !!!!

با تشکر از کارخانه سونی برای ساخت چنین هدفون های خفنی !!!!!

 

چشمانم را می بندم و سعی می کنم تابش مستقیم آفتاب بر مغزم را فراموش کنم !!!

شاید خوابم برد نمی دانم !!!

 

چند دقیقه بعد کسی دستم را فشار داد چشمانم را باز کردم ، دختر بچه ای به پهنای صورت به من لبخند می زد !!! با مادرش کنار من نشسته بود !! سیم هدفون را کشید ، هدفون از گوشم بیرون آمد ، باز سر صدا بر من هجوم آورد !!! مادرش گفت سایه کار بد نکن بعد رو به من کرد گفت ببخشید آقا اگه بیدارتون کرد !!! خندیدم و گفتم خواهش می کنم اصولا اینجا جای خوابیدن نیست !!!

 

سایه کوچولو هنوز به من لبخند می زد، دستشو دراز کردو بسته شکلاتش رو طرف من گرفت !! گفت بیا !!!مامانش گقت بیا نه بفرمائید !!! خندیدمو یکی برداشتم !!!

 

 ساعت 7 بعد از ظهر !!!!

 

10 دقیقه بود از سایه کوچولو و مامانش جدا شده بودم اما لبخند اون فسقلی هنوز جلوی چشمم بود !!! حس می کنم جای این موجودات کوچولو بین ما نیست !!! مایی که معصومیت سالهاست از وجودمون رفته !!!!

 

توی انعکاس ویترین مغازه ها به خودم نگاه می کنم،موهای نا مرتب با اون لبخند کج کوله که هیچوقت از صورتم محو نمی شه ، قیافه ی مضحکی پیدا کردم !!!

نمی دونم سایه کوچولو وقتی بزرگ بشه باز هم با همون لبخند به یه آدم کج و کوله مثل من نگاه می کنه ؟ !!!!!

 

ساعت 8 و سی دقیقه بعد از ظهر !!!!

  

هوا انگار کم کم تصمیم به تاریک شدن گرفته !!! هنوز کمی از سرخوشی حاصل از اون لبخند در وجودم هست !!!

به این فکر می کنم که دنیا انگار آنقدرها هم بن بست نیست !!!!!!