Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 7:11 PM

درود !!!!!

 

این مدت ابدا اعصاب درست و حسابی نداشتم !!!

ذهن مخدوشم از قبل هم مخدوشتر شده بود !!!!

دلم می خواست همه کاری بکنم اما در عین حال هیچ کاری نمی کردم !!!!

مثلا یکی از اون کارها آپ کردن این وبلاگ بود که مثل بقیه کارها به انجام نرسید !!!!

فقط این میون یه کار مفید کردم !! رفتم نمایشگاه کتاب !!

اردیبهشت به غیر از روز تولدم و هوای خوبش یه چیز خوب دیگه داره اونم همین نمایشگاه کتابه !!!!!

خوبی نمایشگاه کتاب اینه که آدم یهو از دیدن این همه کتاب جوگیر میشه و دست از روی دلش بر میداره و یه عالمه کتاب میخره !!!! کتابهایی که در طول سال گذشته معمولا به دلیل مشکلات مالی خریدشون به یه وقت دیگه موکول میشد !!! من همیشه توی نمایشگاه مشکلات مالیم فراموشم میشه و چنان دست به ولخرجی می زنم که تا سه ماه بعد از اون از هرگونه فعالیتی که نیاز به پول خرج کردن داره محروم میشم !!!

عوضش کلی کتاب برای خوندن دارم !!

البته بعد از نمایشگاه وقتی به بابام میگم که :  

- بابا یکم پول میدی ؟
- واسه چی پول می خوای مگه همین یه هفته پیش پول تو جیبی نگرفتی ؟ !!!!

- خوب تو نمایشگاه خرج شد !!!!

- مگه چی خریدی ؟

- خوب تو نمایشگاه چی میخرن؟!! کتاب دیگه !!!! خدا وکیلی پول کرایه اتوبوس دانشگاهم ندارم !!!

- سوار همون کتابات شو برو دانشگاه !!!

 ( صدای در خانه به گوش میرسد پدر از خانه خارج می شود من با ناراحتی از اتاق خارج می شوم و ناگهان یک هزار تومانی بر روی میز آشپزخانه می بینم !!!! )

- خدا عمرت بده پدر !!!!!!!!

 

ملاحضه کردید ؟

این سناریو معمولا تا دو ماه بعد از نمایشگاه هر روز برای من تکرار میشه !!!

 

خلاصه امسال هم با هر نکبتی که بود مقادیری پول تهیه نمودیم و با جمعی از دوستان راهی تهران شدیم !!!

دوستان که می گم شامل متین و محمد رفقای عزیزم می شدن !!!! خدا رو شکر که ادهم نیومد !!

 

ساعت 1:15 نصفه شب راه افتادیم !!! از شانس ما دیگه اونقدر دیر شده بود که راننده عزیز از گذاشتن فیلم برای ما صرف نظر کرد !! من که از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم !!!

طبق معمول تا ساعت 3 صبح نتونستم بخوابم نمی دونم چرا من مثل آب خوردن روی صندلی ماشین های قراضه ی  دانشگاه خوابم می بره ولی روی صندلی های این اتوبوس های باکلاس نمی تونم بخوابم !!!!

 

خدارو شکر محمد جوانمردی کرد و MP3 پلیرش رو به من داد منم با نوای پینک فلوید و Maroon 5 و برزم و امپایروم و ارس و......... زور می زدم که خوابم ببره ( آخه آدم در حین سفر بلک متال گوش میده ؟ ) !! این میون یه دو باری هم خوابم برد اما بار اول راننده یهو همه چراغارو روشن کردو داد زد !!!! هرکی جیش داره بپره پایین !!! بار دوم هم دوباره همین کارو کرد و داد زد !!!نماز !!!!!!

خلاصه نزدیکای صبح بود که من با هزار مکافات خوابیدم !!!

 

 وقتی بیدار شدم خودم رو میون ترافیک افتضاحی دیدم که منتهی می شد به میدون آزادی !!! وقتی رسیدیم به میدون یهو دیدم یه راننده بی اعصاب که کاملا مشخص بود صبحونه نون و گه خورده با یه جوجه سرباز که احتمالا اول صبحی بهش گیر داده بود دست به یقه شده !!!

چه دعوایی !!

 کلا انسانیت از وجود هر دوتاشون خصوصا اون راننده ی بی اعصاب رخت بربسته بود !!! چنان به جون هم افتاده بودند که وحشیای قبایل آفریقایی براحتی در برابرشون تسلیم می شدند !!!

در این حین بود که راننده ی بی اعصاب زیریخم ( فنی در کشتی ) سرباز رو گرفت و اون رو دقیقا انداخت زیر تایر اتوبوس ما راننده ی بی خیال ما هم که انگار از این دعواها کم ندیده بود داشت سرباز بدبخت رو زیر می کرد !! که با فریاد ما از این کار منصرف شد !!!  

خلاصه اتوبوس رفت و ما آخر دعوا رو ندیدیم !!! ولی به گمونم سربازه فلنگو بست !!!

 

ولی چیزی که این میون برای من خیلی جالب بود این بود که تمام راننده هایی که دور میدون بودند خیلی خونسرد و Cool داشتند دعوارو نگاه می کردند و اصلا عین خیالشونم نبود که این دوتا دارن همو جر میدن !!!

واقعا این پایتخت نشین ها هم اخلاق جالبی دارن !!! تو ولایت ما حد اقل از ماشینشون پیداده میشن جلوی دعوا رو می گیرن !!!

 

بعد از کلی الافی توی ترافیک بالاخره اتوبوس به ترمینال آرژانتین رسید !! از توی همون ترمینال مناره های مصلی پیدا بود (همون گلدسته !! ما عادت داریم بگیم مناره !! میدونید توی ولایت ما منار زیاد هست کسی هم بشون نمیگه گلدسته !!! ) پیاده راه افتادیم سمت مصلی !!!

 

 

سفرنامه ادامه دارد .............  !!!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo